فلش بک میزنم
به روزایی که تو خونه مامان و بابا بودم.
هیچ وقت هیچ کسی بابت نظم بخشیدن به اتاقم تشویقم نکرد. برعکس. همیشه سرزنشم کردند بابت این که نامرتبم. میلیون ها بار بهم گفتند تو شلخته ای، تو نامرتبی، تو اتاقتو نهایتا نیم ساعت تمیز نگه میداری.
و الان میدونم که پدر مادر خدای یه بچه هستند. باورشون میشه.
هیچ کسی هیچ وقت نگفت عه چقدر لباسات همیشه اتو داره. هیچ وقت کسی نگفت چقدر همیشه کفشاتو تمیز میشوری. یا چقدر بند کفشات منظمه. هیچ کسی نگفت چقدر تمیز برش میزنی. چقدر منظم مشقاتو مینویسی. ولی تا همیشه خدا بابت شلخته بودنم منو سرزنش کرده بودند. من واقعا باورم شده بود که بد و بی نظمم. الان دارم میخونم که یه سری رفتار بچه ها به مرور و با تشویق اصلاح میشه. مامان نمی دونست لابد.
من همیشه این بار روانی بی نظم بودن رو روی دوش خودم کشوندم و زجر کشیدم. بزرگتر که شدم فهمیدم بچه های خلاق بیشتر ریخت و پاش دارن. اما میدونن چی رو کجا چپوندن. من میدونستم چی رو کجا چپوندم...
دانشجو شدم. ازدواج کردم و تو همه ی این سالها بار معنایی شلخته بودن روی دوشم بود.
یه بار خونه مامان میم، پیازا رو خرد کردم. اومد بالای سرم و بهم گفت چقدر مرتب و یه دست خرد میکنی.
جمله ش ساده بود. ولی من اینو هم خودم ندیده بودم!
یا هر بار تو خونه ی خودمون مهمانی دادم، همیشه بشقاب و ظروف پذیرایی م در منظم ترین حالت خودش بود.
دوستام همیشه ک میومدن خونمون میگفتن چقدر تو منظمی
من باورم میشد؟ نه!!!
کذشت تا من وارد چالش نظم تو تلگرام شدم. اینجوری بود ک خانما قبل و بعد زندگی شونو میذاشتن.
و بوووووم
یچیزی تو مغز من ترکید...
من سالها واقعا فکر میکردم چقدر بد و شلخته م. تا این که عکس خونه یه سریا رو تو اون گروه دیدم.
دیدم وای!
خونه ی تمیزشده شون شبیه خونه ی کثیف از نظر منه!!!
این چالش برای من واقعا درد داشت.
شاید چون فهمیدم اون قدر که بهم میگفتن تو شلخته ای واقعا شلخته نیستم
واقعا نیستم.
من واقعا یه جاهایی منظم بودنو بلد نبودم. واقعا کسی یادم نمیداد. کمد مامان همیشه درش بسته بود و ظاهر اتاق مرتب بود. اما واقعا کشوهاش در معنای جامع شلخته بود! یعنی کسی ک همیشه منو به سخره میگرفت خودش ادم منظمی نبود خدایی...
میخوام بگم اثار کلماتی ک من الان به بچه م میگم
میتونه برای سالها اوار بشه رو زندگی ش
کاش یادم بمونه...
۱۹ شهریور ۱۴۰۵
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اکبرینژاد