سی و نه هفتگی
دو روز دیگه قراره تو رو بذارن تو بغل من.
تا جایی ک میشده از دوست و رفیق و اشنا و دوست مجازی و نی نی سایت و کتاب شرح کسب کردم.
قراره پنج و نیم صبح بیمارستان باشیم.
قراره شب قبل همه جهات رو شیو کنم، شام خوب بخورم و هشت ساعت ناشتا بمونم. البته دکتر گفت مایعات ایرادی نداره بخورم. برام سوال بود که گرسنه نمیشم؟ که خب خوندم سرم که میزنن اکیه.
برام سوال بود کله صبح دقیقا قراره چی بشه؟
که خب فهمیدم پرونده تو تکمیل میکنن، سوند میزنن، انژیو کت میزنن و تورو وارد اتاق انتظار میکنن.
من نهایت تجربه م از اتاق عمل به عمل چشمم برمیگرده. که خب در برابر زایمان، واقعا شوخی به نظر میاد.
عمل چشمم اینجوری بود که با هر لباسی دوس داشتی میرفتی، نهایت نیم ساعتم بیرون بودی، نقاهت به شدت کوتاهی داشتی، همین.
فقط اون لحظاتی که تو نوبت بودی، و چشماتم بخاطر قطره هایی که ریخته بودن بسته بود، گوشات مث اسب میشنید!!!
تا بحال هیچ جوره این شکلی نشنیده بودم!
درد هم بله خیلی داشت، اما قابل تحمل بود.
خیلی به میم اصرار کردم که بیا همراه من تو اتاق عمل، اما همیشه میگه من عین این پستای اینستام که کل کادر اتاق عمل ریسه میرن از خنده، چون همسر زن باردار غش میکنه میگه من غش میکنم.
میگم اگه فضولی نکنی و اون ور پرده رو نبینی، غش نمیکنی، فقط منو میبینی. دستای منو میگیری.
میگه نه واقعا میمیرم من.
حالا خوبه نمیخواد طبیعی ببینه بچه م.
هم اکنون ک دارممینویسم، سنجاب عزیزم، ما رو کمی مسخره خودت نمودی:) نصف دلم کجه کجه. انگار خودتو گلوله کردی یه ور دلم.
پریروز نگرانت شدم. تکون نمیخوردی. دکترم گفت سریعتر برو بیمارستان، یه nst بده. دادم. نیم ساعتی طول کشید. با خواهرمم رفتم. خواهرم رفت برام رانی تهیه. رانی روکه خوردم آغاز کردی تند تند لگد زدن.
خب اگه میدونستم یه رانی میتونه اینقد خوشحالت کنه که زودتر میخوردم بچه جون! از نگرانی مردم وزنده شدم.
دوباره به دکترم گفتم بخدا حس میکنم کمتر وول میخوره ها. گفت روز بعد صب بیا اتاق عمل. گفتم نههه میم نیومده هنوز...
گفت خب برو سونوی bpp بده اکه دیدی وول نخورد.
هیچی دیگه، تو هر نیم ساعت باید سه تا ورجه وورجه کنی. قلقت هم دستم اومده، تا تکون نمیخوری تندی یچی شیرینمیخورم. لگدای کوچولوتو بهم میدی. قربون تو بشم و لگدات.
پریروز خیلی بامزه یه پاتو صاف کردی تو دلم، یه چی در حد دو بند انگشت بالا اومده بود تو شکمم، یه چند ثانیه هی نازت کردم و گفتم مامان پات درد نمیگیره با تمام قدرت اینجوری داری فشار میدی؟ سه دقیقه ای فشار دادی و بعدم دوباره چرخیدی
.
حرکاتت کمتر از قبل شده که خب طبیعیه، هم چنان علاقه مند به لگد به مثانه هستی . هرروز باهم یه انبه میخوریم و در زمان حاضرمامان میگفت اینقد انبه نخور گرمی ت میشه. (خب من اصلا به گرمی و سردی معتقد نیستم، ولی گفتم چشم خاکشیر وکاسنی هم میخورم)در روز جاری پشمای دستا وپاهای دختر خواهرمو مومانداختم. یه دونه داد میزد، یه دونه میگفت وای چقد بدونپشم بدنم سفیده خاله، و یه دونه هم از درد میگف وای خاله خاک تو سرت
گفتم تو هم چند سال دیگه پشمای دختر منو میندازی . کی باورش میشد همون دختر کوچولوی جیغ جیغو اینقد بزرگ شده باشه کمن موم بندازم براش...
امشب بابا میم هم میرسه بالاخره پیشم❤️
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اکبرینژاد