خرید بک لینک

۱۶ روزه که داریمت مامان...

خاطرات زایمان رو‌نوشتم و باید اینجا هم ثبتشون کنم.

فک میکردم افسردگی بعد زایمان منو ببلعه. ولی تا الان نبلعید.

شاید چون تازه فهمیدم خانوادگی از درخواست کمک متنفریم و چیزی که نابودمون میکنه اتفاقا همین کمک نخواستنه.

کمک خواستم. چون نمیتونستم. الانم بدون بستن شکم بند واقعا جای بخیه هام درد میگیره و نمیتونم کار کنم.

هفت روز اول واقعا بهم سخت گذشت.

زیاد هم سخت گذشت.

اما اجازه دادم خواهرام کمک م کنن. گرچه هنوز کمک مامان رو نمیتونم بپذیرم.

مامان تو خیلی موشی... هر روز صورت کوچیک تو ناز میکنم و به خدا میگم خدایا شکرت...

تو خیلی سفیدی مامان. سفید تر از من و میم.

خیلی م بوری! برخلاف من و میم.

بوی بچه میدی و بوست ک میکنم بهت میگم انگار از بهشت اومدی. با چشمای کوچولوت نگام میکنی...

خواب درست حسابی ای نداشتم. اما پشیمونم نیستم. خواب یک سره رو ندارم. اما تورو دارم... قربونت برم من قلب کوچیکم...

من تا بحال بچه ای رو نشسته بودم. تو اولین بچه ای بودی که شستمش. حموم هم به تنهایی نوزاد رو نبردم. همه این وقتا شیدا و شیزر تو رو حمامت کردن.

میم باید بره سر کار

اینو فهمیدم که حال م با میم گره خورده. یه جورایی وابستگی بیشتر. نمیدونم بخاطر اکسی توسین یا هرچیز دیگه ست.

بهش گفتم منو تنها نذار اینجا با مامان. منم میام باهات.

میم سرسخت مخالفه. میگه صبر کن تا چهل روزش بشه و بیا.

یه شب اشک ریختم که منو نذار. من اینجا به تو وابسته م. بری من افسردگی میگیرم با مامان

میگه خب برو پیش مامانم

گفتم بابا نمیکن دختره مگه خانواده نداره ک خونه مادر شوهرشه؟

همچنان همه اصرار دارن بمونم و میم بره سرکار. ولی هیشکی حال منو در نظر نمیگیره.

هیشکی نمیدونه من هنوز چقدر از دست مامان حرص میخورم. با این که ظاهرم جامعا خونسرده.

شیدا برمیگرده خونشون.

شیزرم که باید بره سر خونه زندگی ش و سرکار.

من میمونم و مامان و بابا.

تصمیم سختیه

میدونم.

ولی انتخاب بین بد و بدتره.

همه بهم میگن تا چله بهت سخت میگذره. بمون

من تجربه ندارم. نمیدونم چطور تو شهر غریب بهم میگذره.

نمیدونم از پسش برمیام یا نه.

نمیدونم...

من فقط میدونم اینجا باشم بیشتر از دخالت بقیه حرص میخورم

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 3:35

صفحه بندی