امروز تولدم بود :)
۳۲ سالم شد!
همیشه اهنگ احسان خواجه امیری رو گوش میدادم که میگفت:*تو با کل رویای من اومدی، تا تو سی سالگی باورم زیر و رو شه*
فک میکردم همیشه قراره جوجه رو تو سی سالگی داشته باشم!
و در عین حال هم همیشه از خدا میخواستم به وقتش خدا تو روبکاره تودلم.
وقت من ۳۰ سالگی بود و وقت خدا ۳۲ سالگی.
پشیمون نیستم. من اماده نبودم برای بودنت توی سی سالگی، ولی امسال پشت همه نگرانی ها و شخم زدنای روانی م، ته تهش اماده بودم.
یه روزی اگه ته دلم گفتم چرا واقعا تو رو اوردم، امیدوارم یادم بیاد که سالیان زیادی از خدا خواسته بودمت جوجه جانم..
. یادم بیاد که تو یک درصدم ناخواسته نبودی.
یادم بیاد که تو تصمیم دوتایی ما بودی.
ما جفتمون عمیقا میخواستیمت.
یادم بیاد از وقتی خدا تو رو تو دلم کاشت، من چند پله صبور تر شدم.
چند پله حرفامو بیشتر مزه مزه کردم(شاید این بخاطر تاثیراتی بود که از کتابای روانشناسی کودک می گرفتم)
توی بارداری من تا جایی که تونستم کتاب خوندم.
من همیشه فکمیکردمدلیل علاقه زیادم به کتاب خوندن، اینه که کنار خواهر کتابخوانم بزرگ شدم. اما مامان یه بار تعریف کرد سر بارداری من دیوانه وار کتاب میخونده.
نمیدونم تو مثل من عشق کتاب میشی یا نه.
زمان زیادی برد تا قبول کنم قرار نیست تو راه های نرفته منو ادامه بدی.
تو حق داری ادمی جدا با مسیری جدا باشی.
امیدوارم تمام تلخی مسیرهای نرفته مو به تو انتقال ندم جوجه.
و با همه اینها میدونم مادر کافی و جامعی برای تونخواهم بود.
همون طور که تو بچه ی کافی ومفصلی قرار نیست باشی. ولی بیا همو با همه نقص هایی که جفتمون داریم، دوست داشته باشیم.
الان که دارم مینویسم داری با پاهای کوچولوت لگدای کوچولو برام میزنی. دورت بگردم من
.
دیشب با میم وخواهرش و خواهر زادم رفتیم کیک خریدارییم. میم یه کیک پاستیلی تهیه. بعدم یه عالمه انبه خریداری بابا میم.
اومدیم خونه و انبه خوردیم ومن واقعا خوشحال شدم از انبه خوردن :) کلی م که میم روبوسش کردم.
بعدم کیک روبا حضور افتخاری بچه ها بریدیم. بعدم میم بهم هدیه یه مدال داد که نوشته بود مامان:)
منو میگی...
دوباره زدم زیر گریه. چقد هدیه قشنگی بود. میم داره باورش میشه بعد ده سال، اونی که مسیر بد و خوب روکنارش سپری کرده، مامان داره میشه.
مامان...
مامان من این سمت نوینو با وجود کوچولوی تو گرفتما...
دوباره میم رو بوسش کردم.
خیلی م بوسش کردم.
قبل خواب هم بوسش کردم. بخدا این قد که من این مردو بوس میکنم خدا شاهده اون بوسم نمیکنه
در زمان حاضر مامان و میم برگشتن که میم برگرده سرکار باز.
خدایا مراقب همه مسافرا باش. میم منو هم مراقبت کن...
۲۱ خرداد ۱۴۰۵
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اکبرینژاد