الان سی و هفت هفته ست که باهمیم جوجه فرنگی!
امروز ظاهرا اخرین سونویی بود که دادم.
با بابا میم جون بودیم.
دیگه مث چند ماه اول کوچولونیستیکه بشه با دستگاه کل تنت رو ببینیم. سرتو جدا میبینیم، پاها وزانوهای کوچولوتو جدا، دستتو جدا
برام سواله تو چه شکلی ای! دوس دارم پیراهن توت فرنگی تو زودتر تو تنت ببینم و ازون طرفم ترجیح میدم به زمانش به دنیا بیای!
فککنم این سوال برای همه مامانا پیش میاد و منم مثل همه مامانا هستم سنجاب جونم :)
در زمان حاضر دکتر گفت که همه حرکاتت خوبه، از دو هفته پیش که ۲/۲۰۰ بودی، حالا به ۲/۸۰۰ رسیدی. وزنت خوبه، حرکاتت هم خوبه.
تازه یه سری تصویر هم نشونمون داد و بعد من و میم که چیزی سر در نمیوردیم ، بهمون گفت بچه مون کچل هم نیست :) اینا موهاشن.
من ومیم ذوقتو کردیم. حتی ذوق موهایی که با امواج سونو میدیدیم و صرفا تصورش میکردیم :)))
الهی دورت بگردم من:)
لگدای محکمی به مثانه م میزنی. امروز به دکتر گفتم ایا جوجه بریچه؟ چون همش به مثانه ملگد میزنه. هربار به میم میگم به مثانه ملگد زد، متعجب میگه واقعا حس مشمیز کننده ای نیست؟ میخندم ومیگم نه، دلم برا همین کاراش تنگ میشه اصلا!
دکتر گفت نه بریچ نیست. جاش اکیه.
.
یه مشتری داشتم، میگفت زنا وقتی باردار میشن، از لحظه اول اصولا حس مادری شون ایجاد میشه، اما مردا نه! مردا نه ماه رو با بهت و اضطراب مطلق سر میکنن. اون لحظه ای که یه بچه کوچولو رو میدن بغلشون، یهو بوووووم...
اون حصار شیشه ای ذهنشون میشکنه و تازه باورشون میشه واقعا بابا شدن.
حالا که خودم تورو دارم میفهممراست میگفت.
منم چند ماه اول تو بهت بودم جوجه، ولی زمان گذشت و هی یادم اوردی که هستی! با لگدات! البته من هیچ وقت سکسکه تو نشنیدم!
حتی با انقباضا هم یادم اوردی هستی، ولی خب میم تو رو تو دلش حمل نمیکرد. نمیدونه شبایی که یهویی آغاز میکنی لگد زدن چقدر با مزه ای. نمیدونه وقتی تو دلم میچرخی و انگار یه ماهی داره تودلم میرقصه یعنی چی.
بهش حق میدم روزی که ببیندت اون حصار شیشه ای ش بشکنه! تو حصار شیشه ای مغز منو با لگدای کوچولوت شکونده بودی اخه !
۱۶ خرداد ۱۴۰۵
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اکبرینژاد