همیشه گفتم، میگم، وخواهمگفت که ادم محتاطی هستم.
چند سال اعتماد کردن برام طول میکشه و تو دوران بارداری م از کتابا فهمیدم که من طرحواره بی اعتمادی دارم. اتفاقا پذیرفتم ش هم.
دیروز شق القمر کردم!!!
یکی از راه های درمان طرحواره بی اعتمادی اینه که تو به خودت دایما یاد اوری میکنی قرار نیست همه به اعتمادت گند بزنن. و یادت میاری فلان کس بهش اعتماد کردی وهنوزم اعتماد داری بهش.
من اعتماد کردم به دو تا ادمی که سالها از بین کلمات خونده بودمشون. فکر میکنم وب روحدودا نه ساله دارمش وسالهاس که ما بین کلمات هم، همو شناخته بودیم. یجا تو بدترین شرایط روحی زندگی م، فاخر یه رمز داد از یکی از دارک ترین نوشته هاش.
خوندم و خوندم. و فکر کنم لال شدم. شایدم جواب براش فرستادم، اما یادمه نوشته هاش مث دریا بود که غرقم کرد. ک فهمیدم تنها نیستم. فهمیدم همه مون یجاهایی بد به گاج میریم.
تو همون لحظات قره برام کامنتایی کذاشته بود که واقعا نور بود برام.
من اینجا همیشه در عریان ترین حالت ممکن نوشتم. و همیشه هم به شدت نگران دیدار با اشخاصی بودم که عریانی منو خونده بودند.
هنوز هم با ذهنیت طرحواره ای م پیش میرم و هنوز هم نگرانم. دلیل این که تو همه این سالها دوستام منو به عنوان ادم رازداری میشناسن هم همین طرحواره بود. چون اینقدر شکستن این اعتماد برام درد داشت که دلم نمیخواست یه ادم دیگه تو ذهنی مث من دست و پا بزنه.
من یه جای شهر بودم و فاخر و قره یه جای دیگه
شرمندشون بودم که بخاطر شرایط من پاشده بودن کلی راه اومده بودن تا من اذیت نشم.
فاخر زود رسیده بود.
من هیچ ذهنیتی ازش نداشتم. تو ذهنم از لابلای کلماتش دختری روساخته بودم که واقعا باهوشه، و در عین حال واقعا خاکیه.
بهش زنگ زدم و گفت دارم میبینمت.
قلبم ریخت
دیدن فاخر و قره مث این بود دو تا ادم رو از لابلای کتاب، با خوندن ورد اجی مجی لاترجی بکشی بیرون!!!
همون قدر عجیب.
لباس ابی خوش دوختی پوشیده بود با شال طوسی.
همون شکلی بود که تصور میکردم.
بعد قره اومد. ب
قره هم همون شکلی بود که تصور میکردم.
تصور کن شما سالهاااا متن های شخصی روبخونی وحالا راوی پیش روت باشه.
قره عین نوشته هاش بود. رک، نمکی، تازه همیشه فک میکردم اینجا رو که نوشته لب برچیده و واقعا هم لب برمیچید وحرف میزد:))))
ما از اشتراک رنج هامون خجالت نکشیدیم. از بلند بلند بلند خندیدن و هیز بازی دراوردن هم خجالت نکشیدیم. ما خجالت نکشیدیمکه در مورد تروماهامون حرف بزنیم. اون هم منی که تو دنیای واقعی از تروماهامواقعا حرفی نمیزنم. هرچی هست میشه بین نوشته هام دروکرد.
ما خجالت نکشیدیم که ساعت ها تو کافه نشستیم و تخم مرغ اسفناجیخوردیم و لذتم بردیم!
تازه برا سنجاب کوچولو هم ، زحمت کشیده بودن جایزه تهیهه بودن. اونقدددددد ذوق کردم که خدا بدونه. بازهم شرمنده شدم...
بعدم راه افتادیم به خیابون گردی.
جی پی اسم تو بارداری واقعا به قهقرا رفته و مسیر رو در ابتدا اشتباه گفتم. ولی بعد مسیررو درست رفتیم.
ذوق کفشای قره و ست بودنشوکردم. و گسوات؟
این بچه خاطرش بود که روزی روزگاری در مورد برند کیفم نوشته بودم و کلی رفته بود خریداریه بود.
واقعا یه درصدم فکنمیکردم برا کسی مهم باشه
شاید دیروز جز شفاف ترین خاطراتی بود که من ساختم.
به این فک کردم که خیلی وقته یاد گرفتم از کتابا، که بهترینم تو بدترین ببینم. شاید چون کتابا به من اموختن همیشه خیری هست. به این فکر کردم شاید طرحواره بی اعتمادی ، خیلی جاها منو عقب کشوند. خیلی جاها نذاشت با ادمای نوین دوست بشم، خیلی جاها لالم کرد و نذاشت حرفای دلمو بزنم.
اما اما در عوض، اجازه داد دوستی هایی رو با ادمایی ابتدا کنم که عمیق و صبورانه پیش بره. من هیچ وقت ادم دوروز رفاقت کردن نبودم. کم کم به کسی اعتماد میکنم و کم کم ریشه میدم ولی محکم.
هیچ وقت ادمایی که هر روز با یه ادم دوست میشن و روز بعدش بهم میزنن رو درک نکردن. اونا هم مسلما منو درک نمیکنن.
طرحواره بی اعتمادی گرچه چیزهای زیادی رو ازم گرفت، مثل ترس از ضربه خوردن دوباره از ادما، مثل سوژه کردن حرفام پشت سرم، اما باعث شد من به رفاقت به چشم یه شراب چند ساله نگاه کنم. دلمو به این عرقای دوساعته خوش نکنم.
بچه ها جون
قول میدم این لباس و تل و پاپوش بامزه ای که برام سفارشید، هربار تن بچه جون که کنم، یاد مغزم بیارم چقدر ادمای شریفی بودید. تو زمانی که شرافت معنا نداره❤️
۲۲ خرداد ۱۴۰۵
اونکیه که متن شو ثبت موقت کرده بود و یادش رفته بود ثبت بزنه؟ خودم هستم
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اکبرینژاد