دیدید بعضی وقتا تو سن کم ادم یه حرفی میزنه ک بعدا که بزرگتر شد خودش تعجب میکنه؟
یادم افتاد پسر فامیلی داشتیم که ۸ سالی فک کنم از من بزرگتر بود.
این بنده خدا هی گیر و گیر که کارمونو بندازیم تو پروسه خواستگاری.
حالا چند سالم بود؟ ۲۱ سال!
یه روز بهش گفتم ببین شما ادمی نیستی که خودت برا خودت زن انتخاب کنی! در نهایت این مادرته که تو رو زنت میده. پسرای عاشق خودشون زنشونم انتخاب میکنن، پسرای مامانی، مادرشون!
گفت نه اصنم این طوری نیست!
خلاصه یکم که بیشتر شناختمش فهمیدم این بنده خدا نمازاشم بخاطر گل روی پدر مادرش میخونه.
و خب دیگه ادامه ندادم. حوصله بزرگ کردن یه پسر بچه رونداشتم. البته که این بزرگترین دلیل ش نبود.
سال بعد من با میم اشنا شدم. اونم با میم دوست بود. خیلی م که کباب شدم دیدم سر عقدمون چقدر پشت صحنه کار میکنه ولی سر خطبه عقد جیم شد رفت. برا عروسی مون هم همینطور.
سه سال پیش، ایشون با یکی از فامیلای ما اشنا شد. دختره هم مذهبی بود. دختره یکی از علاقه مندیاش قد بلند بود و ایشونم قدش بلند بود. باهم بودن ولی پا پیش نمیذاشت!
بعد همیشه توهر جمعی که میگفتن فلانی چرا زن نمیگیری، مامانش تندی میگفت: چون فلانی جون باید همسرش پزشک باشه. یعنی خودشم جواب نمیداد!
خلاصه کاشف به عمل اومد که هم زمان هم داره میره خواستگاری یه خانم دکتری و هم با این فامیل ما بود.
خواهرم یه روز بهش گفت ادم دو تا دوتا نمیتونه کار کنه. خودتو جمع کن.
و خب بله، ایشون همون خانم دکتری رو انتخاب کردن که مامانشون گفته بود.
بعدها من جریانی که داشتیم رو به خواهرم گفتم. این که تو ۲۱ سالگی توچند هفته ارتباط من به چه شناختی رسیده بودم، هنوز برام عجیبه.
شما ازین حرفا زدید ؟
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اکبرینژاد