یکی از چیزایی که عمیقا متوجه شدم، درد نادیده گرفتن ناخوداگاهمه.
انگار تو همه این سالا، مث یه اسفنج بودم که داشتم اب جمع میکردم. اب توجه مامانمو...
و حالا همون زمانیه که باید این اب رو بهش پس بدم.
و این اسفنج خشکه.
چون تموم توجه مامان در زمینه تغذیه ومذهب بیشتر خلاصه میشد. نه روح. نه توجه.
مفصلا یادم هست که روزهای زیادی از بچگی دلم میخواست باهم بشینیم سیب زمینی سرخ کرده بخوریم. توی بازار باهم یه ابمیوه یا بستنی بخوریم، یه بار محض رضای خدا بهم بگه چقد این رژ بهت اومده، یا این لاکه چقدر قشنگه
دلم میخواست یه بار که دلم میخواست باهاش حرف بزنم، قشنگ بهم گوش میداد. همیشه این جمله رو ازش شنیده بودم که زود بگو میخوام دعا بخونم، زود بگو باید نماز بخونم.
و نفرتی تویمن از تموم این دعاهاش ایجاد شد که من مذهبی رو ذره ذره به موجودی تبدیل کرد که به هیچ چیزی اعتقاد ندارم.
مامان تو تموم این سالها گفت من قرانو از همه شما بیشتر دوست دارم.
صادقانه گفت اولویت من چیز دیگری بوده.
و صادقانه ماهم یاد گرفتیم هیچ وقت اولویت قرارش ندیم.
تو تموم سالهاییکه دختر خونه بودم، یک بار مسالمت امیزنشد باهم صحبت کنیم. همیشه هرچی خواستم بگم اول گفت نمازتو خوندی؟
خب الان بیا تحویل بگیر بچه ای که اخرین باری که نماز خونده رو یادش نیست!! تحویل بگیر همون دختر چادری تو که سر یه مانتوی مشکی که دگمه هاش سفید بود، دهنشو سرویس کردی و حالا دیگه حجاب اسلامی تم قبول نداره!!
تموم این سالها منو از حریم خودت روندی والان که از سر بیکاری میای تواتاقم و باهام تعریف میکنی، واقعا برام عجیبه. جواب زیادی برای تعریفات ندارم واقعا. نمیدونم اصلا همدلی و همدردی با مادر چه شکلیه کلا. تو حرف میزنی ولی من نمیگم زود بگو میخوام نماز بخونم. بلکه ناخوداگاه نصف حرفاتو نمیشنوم...
همون چکه چکه اب توجهی که تو سالها میتونستی بهم بدی و ندادی رو، ندارم که الان بهت پس بدم.
هفته پیش از دست بابا عصبانی بودی و زنگ زدی به خاله گریه کردی. راستش واقعا اصلا نمیدونستم باید چی بگم.
هر وقت گریه کرده بودم، خودتو چپوندی پای جانمازت. ولم کردی تا خود به خود حالم خوب شه.
واقعا نه این که بخوام از قصد تلافی کنما! نه بخدا.
ولی وقتی گریه میکنی ناخوداگاه منم خودمو گیج میکنم و به روی خودم نمیارم.
انگار یه شیشه مغزم بین من وتو میکشه.
امیدوارم این زنجیره برا سنجاب کوچولوم دیگه ادامه پیدا نکنه...
مادرت از مادرش کشید. تو از مادرت کشیدی. من از تو کشیدم. سنجاب دیگه از من نکشه...
۱۳ خرداد ۱۴۰۵
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اکبرینژاد