خرید بک لینک
یکی از چیزایی که عمیقا متوجه شدم، درد نادیده گرفتن ناخوداگاهمه.انگار تو‌ همه این سالا، مث یه اسفنج بودم که داشتم اب جمع میکردم. اب توجه مامانمو...و حالا همون زمانیه که باید این اب رو بهش پس بدم. و این اسفنج خشکه. چون تموم توجه مامان در زمینه تغذیه و‌مذهب بیشتر خلاصه میشد. نه روح. نه توجه.مفصلا یادم هست که روزهای زیادی از بچگی دلم میخواست باهم بشینیم سیب زمینی سرخ کرده بخوریم. توی بازار باهم یه ابمیوه یا بستنی بخوریم، یه بار محض رضای خدا بهم بگه چقد این رژ بهت اومده، یا این لاکه چقدر قشنگه دلم میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 3:35

جوجونامه سخنی در باب بچگی دیدید بعضی وقتا تو سن کم ادم یه حرفی میزنه ک بعدا که بزرگتر شد خودش تعجب میکنه؟یادم افتاد پسر فامیلی داشتیم که ۸ سالی فک کنم از من بزرگتر‌ بود.این بنده خدا هی گیر و‌ گیر که کارمونو بندازیم تو پروسه خواستگاری.حالا چند سالم بود؟ ۲۱ سال!یه روز بهش گفتم ببین شما ادمی نیستی که خودت برا خودت زن انتخاب کنی! در نهایت این مادرته که تو رو زنت میده. پسرای عاشق خودشون زنشونم انتخاب میکنن، پسرای مامانی، مادرشون!گفت نه اصنم این طوری نیست!خلاصه یکم که بیشتر شناختمشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 3:35

جوجونامه سی و هفت هفته بارداری الان سی و هفت هفته ست که باهمیم جوجه فرنگی!امروز ظاهرا اخرین سونویی بود که دادم. با بابا میم جون بودیم.دیگه مث چند ماه اول کوچولو‌نیستی‌که بشه با دستگاه کل تنت رو ببینیم. سرتو جدا میبینیم، پاها و‌زانو‌های کوچولوتو جدا، دستتو جدابرام سواله تو چه شکلی ای! دوس دارم پیراهن توت فرنگی تو زودتر تو تنت ببینم و ازون طرفم ترجیح میدم به زمانش به دنیا بیای!فک‌کنم این سوال برای همه مامانا پیش میاد و منم مثل همه مامانا هستم سنجاب جونم :)در زمان حاضر دکتر گفت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 3:35

جوجونامه روز شمار معکوس تا زایمان حدودا ۱۳ روز دیگه زمان داریم که باهم مسالمت امیز توی یه بدن زندگی کنیم دخترم.بعد از این زمان تا پایان کار عمر من و تو، برای همیشه دیگه تو یه بدن نیستیم.برای اشتیاقم به دیدنت، نه ماه زمان زیادی بودو برای دلتنگی م برای چرخیدنت، نه ماه زمان خیلی کمی بود.دلم برای همه کارات تنگ میشه. من اولین باره تو زندگی م که لگدای یه جوجه رو لمس کردم. صورتم و دست و پام پف کرده، دلم ترک های صورتی افتاده، شبا نمیتونم درست بخوابم، اما با این حال چیزی از عمق ندیده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 3:35

امروز تولدم بود :)۳۲ سالم شد!همیشه اهنگ احسان خواجه امیری رو گوش میدادم که میگفت:*تو با کل رویای من اومدی، تا تو سی سالگی باورم زیر و رو شه*فک میکردم همیشه قراره جوجه رو تو سی سالگی داشته باشم!و در عین حال هم همیشه از خدا میخواستم به وقتش خدا تو‌ رو‌بکاره تو‌دلم. وقت من ۳۰ سالگی بود و وقت خدا ۳۲ سالگی. پشیمون نیستم. من اماده نبودم برای بودنت توی سی سالگی، ولی امسال پشت همه نگرانی ها و شخم زدنای روانی م، ته تهش اماده بودم. یه روزی اگه ته دلم گفتم چرا واقعا تو رو اوردم، امیدوارم یادم بیاد که سالیاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 3:35

همیشه گفتم، میگم، و‌خواهم‌گفت که ادم محتاطی هستم. چند سال اعتماد کردن برام طول میکشه و تو دوران بارداری م از کتابا فهمیدم که من طرحواره بی اعتمادی دارم. اتفاقا پذیرفتم ش هم.دیروز شق القمر کردم!!!یکی از راه های درمان طرحواره بی اعتمادی اینه که تو به خودت دایما یاد اوری میکنی قرار نیست همه به اعتمادت گند بزنن. و یادت میاری فلان کس بهش اعتماد کردی و‌هنوزم اعتماد داری بهش. من اعتماد کردم به دو تا ادمی که سالها از بین کلمات خونده بودمشون. فکر میکنم وب رو‌حدودا نه ساله دارمش و‌سالهاس که ما بین کلمات هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 3:35

سی و نه هفتگیدو روز دیگه قراره تو رو بذارن تو بغل من. تا جایی ک میشده از دوست و رفیق و اشنا و دوست مجازی و نی نی سایت و کتاب شرح کسب کردم.قراره پنج و نیم صبح بیمارستان باشیم.قراره شب قبل همه جهات رو شیو کنم، شام خوب بخورم و هشت ساعت ناشتا بمونم. البته دکتر گفت مایعات ایرادی نداره بخورم. برام سوال بود که گرسنه نمیشم؟ که خب خوندم سرم که میزنن اکیه.برام سوال بود کله صبح دقیقا قراره چی بشه؟که خب فهمیدم پرونده تو تکمیل میکنن، سوند میزنن، انژیو کت میزنن و تورو وارد اتاق انتظار میکنن. من نهایت تجربه م ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 3:35

۱۶ روزه که داریمت مامان...خاطرات زایمان رو‌نوشتم و باید اینجا هم ثبتشون کنم.فک میکردم افسردگی بعد زایمان منو ببلعه. ولی تا الان نبلعید. شاید چون تازه فهمیدم خانوادگی از درخواست کمک متنفریم و چیزی که نابودمون میکنه اتفاقا همین کمک نخواستنه. کمک خواستم. چون نمیتونستم. الانم بدون بستن شکم بند واقعا جای بخیه هام درد میگیره و نمیتونم کار کنم.هفت روز اول واقعا بهم سخت گذشت. زیاد هم سخت گذشت. اما اجازه دادم خواهرام کمک م کنن. گرچه هنوز کمک مامان رو نمیتونم بپذیرم.مامان تو خیلی موشی... هر روز صورت کوچیکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 3:35

جوجونامه چالش نظم فلش بک میزنمبه روزایی که تو خونه مامان و بابا بودم.هیچ وقت هیچ کسی بابت نظم بخشیدن به اتاقم تشویقم نکرد. برعکس. همیشه سرزنشم کردند بابت این که نامرتبم. میلیون ها بار بهم گفتند تو شلخته ای، تو نامرتبی، تو اتاقتو نهایتا نیم ساعت تمیز نگه میداری.و الان میدونم که پدر مادر خدای یه بچه هستند. باورشون میشه. هیچ کسی هیچ وقت نگفت عه چقدر لباسات همیشه اتو داره. هیچ وقت کسی نگفت چقدر همیشه کفشاتو تمیز میشوری. یا چقدر بند کفشات منظمه. هیچ کسی نگفت چقدر تمیز برش میزنی. چادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 3:35

اومدم تند تند بنویسمما حدودا یک ماهیه که جابجا شدیم.در نداشتیم، قفل در نداشتیم، خونه کامل نبود. اما واقعا کم کم درست شد. واقعا کم کم...خواهرم گفت میخواد بیاد خونمون. حالا اوضاع مالی ما خیلی جالب نبود. هرچی درمیوردیم میرفت.من هرچقدر تلاش کردم منصرف ش کنم، نشد.گفته بودم شیدا خواهر بزرگمه. شیزر خواهر دومی مه. شیزر میخواست بیادخلاصه بلیط گرفت و با دوتا بچه هاش بدون همسر ش اومدن خونه ما. بنده خدا خیلی خیلی کمک م میکرد. تو آشپزی و اینا. منم چون خواهرم خونه مون بود، نمیتونستم برم دفتر . در نتیجه واقعا درآمدم رو به صفر بود.بماند که هر روز غصه میخواد که برو سرکارت. منم نمیتونستم براش توضیح بدم که خواهرم بد وقتی اومدی... ما هنوز تا انتها تو قرض بودیم...اینجایی که ما هستیم ، همه چی گرونه. از پوشاک گرفته تا مواد غذاییو خب نمیشد که به مهمونت غذای خوب ندی.قشنگ هر بار که من میرفتم میوه فروشی چهارصد تا هفتصد تومن پیاده میشدم. ازون ور هم اونقد خسته ی روانی اسباب کشی بودم که دلم میخواست واقعا زودتر برن. خصوصا که بچه های خواهرم چون از اول تو خونه تک واحده بودن، هیچ درکی نسبت به آپارتمان نشینی نداشتن. و من واقعا یه جاهایی کلافه میشدم که اینقد سروصدا میکردن. بعد بچه ی اول ش واقعا کاراش رومخم بود. قشنگ دوروز دیگه میموندن، من توانایی اینو داشتم نعره بزنم سرش...شیزرما واقعا آدم بیخیالیه. واقعا! هی مامانم بهش زنگ میزد میگفت کی برمیگردی؟میگفت هر وقت جانا بیرونمون کنه.من واقعا در لفافه حرص میخوردم. چون واقعا خسته بودم. واقعا دلم میخواست یه روز برم سفر جای این که مهمون داری کنم...ازون ورم معلوم نبود کی میره.گفته بودم که شیزر خیلی خیلی اقتصادیه. ینی عمق فاجعه شو این بار فهمیدم...رفتیم شهر کناری، یه شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 18:22

کسی اینجا بچه ها توکن داره؟ میشه اگه دارید به خبر بهم بدید؟ چندتا سوال دارم

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: يکشنبه 13 خرداد 1403 ساعت: 13:45

….شاید کسی باورش نشه ولی یکی از فروپاشی های ذهنی مو الاندقیقا همین الان که وبلاگم روباز کردم احساس کردماونی که واقعا جز رفیقام بود، گذاشته رفته...با کل قلبم احساس تهی بودن دارم...با کل وجودم بغض کردم...رفیق نری پشت سرتم نگاه نکنی...اشکام میچکه و نمیدونم باید چه شکلی به کسی توضیح باید داد که گاهی آدمای مجازی هزار بار واقعی ترن...اخه کجا میری...جان • شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ • 0:9 • ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: يکشنبه 13 خرداد 1403 ساعت: 13:45

خب ادامه رو که تو ادامه مطلب میگم واما دروسدیگری که از این چالش گرفتم کم نخوام! قدر خودمو بدونم! و اصلا سمت چیزای معمولی نرم! چیشد که به این نتیجه رسیدم؟ عاشق یه کیف خارجی شدم. کیف خارجی اگه خریده باشید میدونید اصلا گزینه ارزونی نیست و چون یه مدت خیاطی میکردم، دوخت برام خیلی خیلی مهمه. و کیف برند واقعا بهت این گزینه ی خوش دوختی رومیده. چند سال پیش اتفاقی از برند پرتیز کیف خریدم و چند ساله که این برند رومیخرم.

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: جمعه 31 فروردين 1403 ساعت: 14:41

نمیدونم چرا نصفه شبی این حس تو دلم اومد...سالها پیش، وقتی شونزده سالم بود، عاشق شدمیه عشق کاملا یک طرفه، پسره همسن من بود. اما جایی کار میکرد که من اونجا زیاد میرفتم. هیج وقت اون ریزش قلبم وقتی میدیدمش فراموش م نمیشه. پسر بامزه ای بود. سربه سر هم میزاشتیم اما هیچ وقت نفهمیدم درجه دوس داشتنمو فهمید یا نهیه مدت سر یه ماجرایی خیلی خیلی مسخره شروع کردیم به چت کردن. اون نمیدونست من کی م. من ولی میدونستم و با هر نوتیفیکیشن از سمت ش کل مغز و قلبم سرریز میشد. میگفتم من دیگه عاشق نمیشم. آخرش یه روز رفتم محل کارش و خودمو معرفی کردم. گفتم من همون فلانیم. به وضوح جا خورذادمی که همیشه دوستانه و مهربون بود تو چت، یهو مث یخ شد. کار من چیشده بود؟ هرروز خوندن چت های قبلی مون. بین ما واقعا هیچ رابطه ای نبود. نه شماره ای رد و بدل شد، نه هیچ وقت لاس زدیم. نه حرفای سوسکی ای در کار بود. هیچی. واقعا مثبت بودیممن برای اون آدم واقعا میمیردماز شونزده سالگی تا بیست و دوسالکی من هر شب این ادمو حمل میکردم تو ذهنم، تو فکرم، تو قلبم...همیشه تو خوابام بهش میگفتم من تموم این سالها دوستت داشتم اما هیچ وقت توی چت و تو دنیای واقعی، یک بارم نتونستم بگم بهش.پارسال تو عینک فروشی دیدمش. انتظار داشتم قلبم بیاد تو دهنم بازولی نیومدانتظار داشتم بازم ضعف کنم برا دستاش که هیچ وقت نگرفته بودمش. اما هیچیم نشدمیم این ورم ایستاده بود و اون اونورممن ؟داشتم فک میکردم من تمام تلاش بچگانه مو کرده بودم. همههه تلاشمو... هزار بار امام حسین و امام رضا رو واسطه قرار داده بودم. اما خب نشد که بشه. من از کنار آدمی که شش سال خالصانه دوسش داشتم خیلی معمولی رد شدم. تک تک سلولام اشتیاقم بهش رو یادش بود. اما انگار سهمیه اشتیاقی برام نموادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: جمعه 31 فروردين 1403 ساعت: 14:41

امیدوارم این چند روز این سگ سیاه افسردگی ولم کنه و بتونم با دل خوش پیام هاتونو جواب بدم...امروز منو بلعیددوباره هیچ زنگی روجواب ندادمدوباره دفتر نرفتم و خونه موندمتنها هنری ک کردم کیک لیمو پختم ودوش گرفتم.اومدم دفتر و مامانم زنگ زده میگه خونه ای؟ میگم نه دفترممیگه آموزش پرورش یه امتحان گذاشته ، شرکت کن برای آینده ت خوبهمیزان خشمی که ازین جمله ش دچار میشم غیر قابل توضیحهگفتم مامان من خودم شغل دارم چرا نمیخوای بپذیری؟گفت نه خب برای آینده ت خوبهمیگم مامان چطوری باید بهت بگم که قبول کنی من دلم نمیخواد معلم شم؟رنجیده میشه. گفت ببخشید ک اصن زنگ زدم. و زارت گوشی رو گذاشتدرد من میدونی چیه؟من بچه آخر خونواده مونم، هر چی برا مامان میخرم رو خودم دراوردم. هرچی دوتا خواهرم میخرن، از همسراشون دادن. من شغلم آزاده، دو شیفت سگ دو میزنم، از خواب و استراحتم میزنم، قسطامو خودم صاف میکنم، هرچی واسه دفتر میخرم، پول خودمه. اگه طلای کوچولو کوچولو خریدم، خودم دادم. خودم دوست داشتم مستقل باشم و استقلال هم مزیت هم معایب داره.مامانم چیکارمیکنه؟هرجا هر مادری در حال پز دادن شغل بچه ش باشه، مامان من لالههههه!!!هرجا ازش بپرسن جانا چیکارمیکنه، میگه هیچی!! شغل من براش شغل نیست!!! در صورتی من هویت میگیرم که معلم بوده باشماون دوتا دخترش دارن چیکار میکنن؟ دارن در جهت گرفتن امضای روحی مامانم رو گرفتن، تلاش میکنن. دارن تلاش میکنن معلم شن.من دردمو به کی بگم؟زحمت بکش. حرص بخور، با هزار نفر سر و کله بزنتهش چی؟هویتی ک عاشقشی رو پنهان کنن. انگار گناه کردی هنر خوندی. انگار داری هرزگی میکنی و خجالت میکشن...خدایا منو پیش خودم که شرمنده نکن... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: شنبه 5 اسفند 1402 ساعت: 4:33

صفحه بندی