قبلا یکی از بچه های اینجا که اسمش اگه اشتباه نکنم مژده بود، کتابی رو بهم معرفی کرد ک من یک هفته پیش بالاخره خریدمش. اسم کتاب والدین سمی عه.
قول دادم روزی ۲۰ صفحه شو بخونم و درک کنم.
الان صفجه ی ۱۵۰ شم.
و اونقدر غم بزرگی روی قلبمه...
اونقدر ناراحتم. ک چرا من زودتر نخوندم
چرا زودتر ندونستم.
چرا اجازه دادم مامانم اینقدر آزارم بده و اینقدر زجر دادنشو با خودم حمل کنم.
دیروز نوبت چشم پزشکی داشتم. کتابو همراه خودم برده بودم بیمارستان. نوبتم شماره ی ۱۱ بود. خوشحال و خجسته برای خودم میخوندم. و یک جا تازه به خودم اومدم و دیدم که قلبم داره بد میتپه. قفسه سینه م درد گرفته بود. و اونقدر بغض کرده بودم ک داشتم خفه میشدم. دستامو مشت کرده بودم و بالاخره اشکام بی هوا ریخت. و بیمارستانم به قدری شلوغ بود که حد نداشت. همش نگران بودم کنار دستیام منو اشکامو ببینن.
احساس میکردم معده م مچاله شده و سرمم درد گرفته بود. مسلما ریشه ی تمام اینا خوندن و فهمیدن اون کتاب بود که باعث شد بازم تمام دردام یادم بیاد و بدنم واکنش عصبی بده.
همون لحظه منشی صدام کرد. و واقعا نمیدونین با چه حال بدی داخل رفتم. صدام بالا نمیومد. سلام ک کردم خودم صدای خودمو نمیشنیدم. بس ک بغض بود تو گلوم. خوشبختانه دوتا مریض تو اتاق بودیم. ک تا دکتر به سوالای اون یکی جواب بده من خودمو جمع و جور کردم.
خلاصه دکتر معاینه م کرد و گفت احتمالا باید بری پیش دکتر مغز و اعصاب. چون دردای چشمت هیچ ربطی به چشمت نداره. چشمت کاملا خوبه.
در مورد عمل ازش پرسیدم و اونم با حوصله جواب داد.
وقتی از بیمارستان بیرون اومدم واقعا حال مزخرفم برگشت. تو دلم باز کلی نسبت بهش چیزی گفتم.
مامان چرا؟؟؟؟
مامان من زنی بود ک بهخاطر شغلش مجبور بود کتابای روانشناسی کودک بخونه. با بچه هایی ک باهاشون کار میکرد، واقعا وظیفه شو خوب انجام میداد. ینی ی کارمند نمونه بود واقعا. ولی این جریان تو خونه ی ما اصلا نمودی نداشت...
مادری که نمیتونست در برابر خشمش خودشو کنترل کنه و مث فشنگ میتونست بچه هاشو بزنه. شیزرو داخل حمام میکرد و دست و پاشو میبست. سر منو یهو بدون دلیل خاصی به چوب مبل میزد. شیدا رو با شلنگ کتک میزد.
بلد بود چطور اعتماد به نفسمونو در ثانیه ای پودر کنه. بلد بود تحقیرمون کنه . و بلد بود مارو همیشه با یکی مقایسه کنه.
معتقد بود بچه به استقلال نمیرسه اگه بغلش کنی. تفکر ازین ت*&خ*می تر جایی دیدین؟
و خب چرا؟...
چرا ناکامی های زندگی شو سر ما خالی میکرد؟
چرا هیچ وقت بغلمون نکرد؟
چرا هیچ وقت از ما خوشحال نبود؟
چرا هربار که مریض بودیم بابا از ما بیشتر نگهداری میکرد تا مامان؟ و چرا وسط درد کشیدن تهدیدمون میکرد؟
مامان تو واقعا مریض بودی...
روانت همیشه مشکل داشت و هیچ وقتم درست نشدی...
تو که حالت واقعا خوب نبود چرا مارو به دنیا اوردی؟
و خب کی باورش میشه من هنوز متنفرم از شنیدن صداش حتی از پشت تلفن...
کی باورش میشه که خودش یه والدین سمی بوده و همیشه بقیه رو نصیحت میکنه...
چقد بد کردی باهامون مامان... حتی اگه بمیری هم نمیتونم بعد مرگت یاد خوبی هات کنم...
اخ مامان... اخ که تو نامادری بودی برام. خوب خرج میکردی و اجازه میدادی بقیه فک کنن اوف چ مرتب و مرفه.
و کی میدونست چقد منت میزاری رو سرمون؟
آخ مامان...
دیروز بعد دکتر خودمو ول کردم تو فروشگاه. راه رفتم و بین قفسه ها خودمو گم کردم. در این مواقع مث خرس دلم میخواد غذا بخورم. خودمو کنترل کردم و یه کیک برداشتم و درجا خوردم. تا شب حالم بد بود. میم فهمید یچی م شده.
ولی واقعا ی سری دردا رو چجوری میشه برای یکی که خودش لمس ش نکرده، گفت؟
منم براش یچیز دیگه تعریف کردم...
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اکبرینژاد