۱
خب من دوباره برگشتم به نوشتن.
از کار قبلی م استعفا دادم. البته که با دعوابود! البته که بهش گفتم تو طرحای منو دزدیدی و واقعا بابت پولی که ازم خوردی ازت راضی نیستم!
اما ته دلم ازش گذشتم. از پولم اصلا نگذشتم. و مطمئنم پولی که به ناحق از کسی میخوریم، بد جوری از دستمون میره.
رفتم با مغازه ی روبرویی مون کار رو شروع کردم.
اقای صاد بهم گفت هرچقدر درمیاری مال خودت باشه.
و خب این قسمت خوب ماجرا بود! پیش کسی که کار میکردم، میخواست ماهی ۷۵۰ بهم حقوق بده. طرحامم بدزده. پول طراحیامم نده! تازه امنیت روانی هم نداشتم پیشش.
اون روز تو مغازه ش اونقد داد و بیداد کردم که دیگه ابرویی براش نموند. من اولین کسی نبودم که حقشو خورده بود و همه به بدذاتی میشناختنش.
وسط این ماجراها، موهام شدیدا شروع به ریزش کرد.
ازون ور فشار روحی زیادی سر کار روم بود. و این ور ماجرا میم بود که درست حمایتم نمیکرد. میم معتقده باید بکشی کنار تا کلا دعوایی رخ نده. معتقده همه چیز همیشه باید در صلح باشه. و خب منم که ادم ارومیم، با این قضیه نمیتونم کنار بیام. زورم میگیره کسی بم زور میگه.
میم وسط اینجا میگف تو کوتاه بیا. ولش کن اصن! و من واقعااااا داغون بودم سر این ک چرا حمایتم نمیکنه؟ چرا پشتیبان من نیس؟ من کی پشتش رو خالی کردم؟ میم داره چیکار میکنه بامن؟خلاصه دعوام شد و رفتم سر پشت بوم گریه کردم.
میتونم بگم اهرم فشار زیادی روم بود. اما نقطه عطفش اونجا بودکه با ف دوستم، حرف زدم. ارومم کرد واقعا. بهم جسارت داد.
بعد ن اومد پیشم. ن کلی باهام حرف زد. کلی دلداری م داد. و بعد همون روز عصر من رفتم صاحبکار نامحترممو شستم و گذاشتم ش رو بند!
شب دوستام اومدن سراغم و بازم رفتیم پارک پیاده روی.
و خب اون اهرم فشار از روی روحم برداشته شد.
دوست داشتم میم بهم جسارت میداد. نداد. منم کار خودمو کردم. اینجا بود که فهمیدم ادم همیشه نمیتونه رو شوهرش حساب مطلق باز کنه.
بعد ک اومدم مغازه این وری، تازه انرژی گرفتم.
تازه جون گرفتم. تازه حالم جا اومد. تند و فرز کار مشتریا رو راه انداختم. بقول اقای صاد، خانم جانا بلده با مشتری تا کنه. بلده بهش احترام بزاره.
وقتی داشت ازم تعریف میکرد هاج و واج مونده بودم. واقعا نمیدونستم اینقد دارم خوب کار میکنم.
من و ماری تو مغازه با مشتریا برخورد داریم. ولی هیچ وخت نمیدونستم چرا مشتریا به من اینقد احترام میزارن. ولی سر به سر ماری میزارن.
تا دقت کردم و فهمیدم من عمیقا به مشتری احترام میزارم. عمیقا با دقت بهشون گوش میدم. ازشون عذرخواهی میکنم. کاری که ماری نمیکرد. زودی عصبانی میشه و به مشتری میپره.
خدایا مرسی که منو از منجلاب اون صاحبکارم در آوردی.
خدایا کمک ش کن دست برداره از این حجم از حق خوردن...
خدایا بزن پس کله ش :)
۱۱ فروردین ۱۴۰۰
جان • چهارشنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۰ • 16:26 •
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اکبرینژاد