اادداا
یه همکار دارم
بچه خیلی خیلی ارومیه. خیلی م ساده س بنده خدا. اینجا اولین تجربه ی کاریشه. و هنوز گرگ نشده. با ارباب رجوع به شدت خجالتی برخورد میکنه. و کاملا دست و پاشو گم میکنه.
همیشه برام میگفت ک مامانش خیلی اذیتش میکنه و خیلی زبونش تنده. منم همیشه باهاش هم دردی میکردم. نمیدونستم چطور باید بهش گفت منم همچین مادری داشتم!
نکته ی جالب ترش این بود ک پدر خیلی آرومی داشت. و رابطه ی خوبی هم با پدرش داشت. مث من !!!
بعد این بچه خیلی م محجبه و ماخوذ به حیا هم بود. ینی خیلی. و من واقعا فک میکردم خونواده ی مذهبی ای داره.
تا امروز ک قرار بود باهم بریم اداره پست. گفته بود که هیچ جایی رو بدون مادرش اجازه نداره بره. تواین مورد مامان من خیلی گیر نبود!
گفته بود. با دوستم که متاهله میریم پست. تو بیا در پست دنبالمون.
خلاصه ما پامونو ک گذاشتیم بیرون، دیدیم مادره وایساده دم در. سلام کردم و خجالتی نشستم تو ماشین.
ماسک نزده بود و من واقعا معذب بودم. موهای بلوندی داشت که ریخته بود نامرتب بیرون. و شلوار جین و مانتو چارخونه پوشیده بود. کفشای کتونی برق برقی ای هم پاش بود. تصورات منو از مذهبی بودن بهم ریخت!
تو همون ماشین کلی با دخترش دعوا کرد. دو دقیقه یبار میگفت شماره اون زنیکه رو بگیر تا خودم باهاش حرف بزنم!!!
دختره از خجالت ب خودش میتابید و میگف مامان!!! توروخدا. بعدا باهم صحبت میکنیم.
بعدم برگشت ب سمت من.
کلی با لحن تند بدگویی صاحبکارمونو کرد.
میدونین...
از یه جایی ب بعد من اصن نمیشنیدم چی میگه.
یاد مامان خودم و اخلاقای بدش تو خفا افتادم. زانوهاش شل شد. سرمو تکون میدادم. ولی در عمل واقعا نمیشنیدم چی میگه.
از نگرانی به خودم میتابیدم و همش نگران ماسکش بودم ک نزده.
یاد دعواهای مامانم افتادم که یهو مث شیر میتوپید تو دلم. ولی من مث همکارم اینقد مظلوم نبودم.
منم صدامو بلند میکردم!
ولی واقعا چی به غیر از حافظه ی تاریخی آدم میتونه باهات کاری کنه که تو توی ۲۶ سالگی، در حالی که بریدی کاملا از مادرت. در حالیکه که چندسالیه که دیگه اون دعواها بینتون رخ نداده، شل بشی؟
اثراتی ک رو بچه مون میزاریم تا اخر عمر باهاشه.
کاش اینو یادم بمونه برا بچه خودم.
رفتیم در پست. همکارم گفت میریم با دوستم انجام میدیم و میایم.
مامانه توپید بهش که حق نداری هیچ جایی تنها بری!!!
دختره با چشمایی که از پشت ماسک معلوم بود چقد خجالت کشیده جلوی من، پیاده شد. زیر لب گفت: دیدی بت گفتم نمیزاره هیچ جایی برم؟
از غم پشت لبمو گاز میزدم.
رفتیم داخل و من کارمو کردم.
ولی مادره نزاشت دخترش کاری کنه! خودش جلو رفت .
من رفتم با همکارم خدافظی کنم.با چشماش ازم عذر میخواست انگار.
من لال بودم.
چجوری میتونستم بهش بگم فدای سرت. طبیعیه برام این رفتارا؟
تنها فرق مامان من با مامان تو تو اینه ک مامانم تو جمع، میرفت تو جلد مهربون و محافظه کارش! اما ما میدونستیم تو خونه ازین خبرا نیست!
مامان تو فقط جلد مهربونشو یادش میره از خونه با خودش بپوشه!!!
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اکبرینژاد