سفر عجیبی بود.
ما با دو تا زوج دیگه همسفر بودیم. ت سه سالی از من کوچیک تره. زهرا سه سال از من بزرگ تره. اما زهرا و شوهرش خیلی زندگی عاشقانه تری نسبت به ما دارند.
وضعیتی رو تصور کنید، که اون دوتا، پیش ما همو بغل میکردن، میبوسیدند، محبت کلامی داشتند به هم، تو رانندگی دستای همو میگرفتند ومن تو دلم یخ بود.
چرا که میم روش نمیشه تو جمع خیلی محبت کلامی داشته باشه.
شب قبل خواب، شوهر زهرا، زهرا رو تو بغلش محکم گرفت. بوسیدش. و بعد خوابیدیم.
و کی باورش میشه حتی صدای بوسیدنشون، منو ازار میداد و یادم میورد چقدر میم تو این موارد بی احساس عمل میکنه؟
رفتیم بیرون و دیگه مث قبل نبودم. به هیچ وجه قیمت هیچ چیزی رو نپرسیدم.
فقط خریدم. هرچی که خوشم اومد رو خریدم.
و خب این اولین بار بود که اینقد بی دل خرید میکردم. میم باهام بود. دوتا لباس برا عیدش خرید.
و من حالا حالاها خریدام مونده.
میخوام یه آینه گنده برای هال بخرم.
یه دست کت و شلوار مجلسی بدوزه خیاط برام
یه روسری شکیل بخرم. البته شال بهتره.
یه کیف ست سر لباسم بخرم.
یه شومیز واسه زیر کت و شلوارم.
یه شلوار سفید مجلسی
یه شلوار خاکستری مجلسی
دو تا شومیز ساده و شکیل
کفش اسپورت
چند تا بافت زیبا
دستکش
کلاه و شال
کاپشن
دیشب وقتی رسیدیم خونه، میم بهم گفت چته جانا. باهام حرف بزن. کلی بوسید منو. ولی واقعا احساسی نداشتم. بهش امشب گفتم تاحالا افسرده بودی؟
گفت شاید. نمیدونم.
گفتم نبودی پس. ادم افسرده هیچ وقت یادش نمیره افسردگیاشو...
و خب کاملا دارم حس میکنم دارم دست و پنجه نرم میکنم باهاش. با همون غولی که یه روز پامیشی میبینی باتو بیدار شده.
دیشب هم گریه کردم. بهش گفتم دوستت دارم. اما دیگه مث سابق نه. دیگه اونقد روی تو و علایق و چیزات سرمایه گذاری نمیکنم.
گفت پس چی اولویتت میشه؟
گفتم اول خودم. دوم شغلم. سوم پیشرفت شخصی م ، چهارم برنامه مهاجرتم. و پنجم تو
دیگه حتی برام اهمیت نداره که تو بخوای با من بیای یا نیای.
گفتم برای روز زن، نهایت تلاشت این بود که رفتی هز سر کوچه یه کیک خریدی. من هرسال در تلاطم بودم که چی برات بخرم. اما الان میبینم من بیش از حد احمقم که اینقد برنامه میچینم و هی ذوق مرگت میکنم. احمق بودم برا تولدت اینقد دوندگی کردم. با وجود اینکه سرما خورده بودم. از این به بعد هم مث خودت سر و ته شو با یه کیک هم میارم.
بهش گفتم تا الان بهت میگفتم و انجام نمیدادم. از الان منتظر باش انجام شو هم ببینی.
بهش گفتم واقعا دیگه خوشحال نیستم کنارت. هیچی خوشحالم نمیکنه دیگه.
مغزم برمیگرده تو ماشین. زهرا از سورپرایز شوهرش میگه. جلوی خود شوهرش.
و خب میم سالی یه بار یه تلاش میکنه. که خب به درد عمه ش میخوره.
به میم دیشب گفتم عمرا دیگه تعریف تو جلوی کسی بکنم. برا تو دیگه تب هم نمیکنم. بلد نیستی بمیری برام حنی...
به زهرا دیروز تو ماشین گفتم، دیگه واقعا دارم رنج میبرم. واقعا هیچی خوشحالم نمیکنه. .. این اولین باری بود ک جسارت بیان این موضوعو پیش دوستم داشتم...
پریشب، همه مست بودیم. اونقد غمگین بودم. که چند تا پیک رو یهو رفتم بالا. حال منو مستی هم خوب نکرد. همه داشتن میرقصیدن. حتی میم.
من خوابم گرفته بود. زهرا گفت اینجوری نخواب پ. پاشو برقصیم. ازین فاز بیا بیرون.
پاشدم رقصیدم. مغزم به شدت هوشبار بود و همه چی رو هم میفهمیدم. میدونستم چی بگم. میدونستم چی میشنوم. و کل اون همه رقص، یه لحظه هم تو چشم میم نگا نکردم.
بهش گفتم دیدی تو مستی نگاتم نکردم.
ازین به بعد هم دیگه نگا نمیگنم. مردی که بلد نباشه چجوری زنشو خوشحال کنه، نگا کردنو میخواد چیکار.
میم گوش میداد. همچتان بوسم میکرد.هنچنان میگفت خودم درست ش میکنم.
ولی خب
باور آدم از یه جایی به بعد خیلی عوض میشه.
اعتقاد به عشق، تو قلب من واقعا عوض شد.
داقعا فهمیدم بیخود و بی جهت اینقد انرژی گذاشتم.
و خب ب جز افسردگی
دلم برا خودمم میسوزه حتی.
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اکبرینژاد