1 تون میتونه خیلی راحت و ریز به فنا بره...
فردا میخوایم بریم برف بازی
میم دستکش نداشت
رفتم براش ازین پولیش گرم ها خریدم.
که دستکش برف بازی براش بدوزم. چون امن ترین و سریع ترین گزینه بود ک امشب میتونستم انجام بدم.
وسیله ها رو جم کردیم و مونده بود فقط من لباسای خودمو داخل کیفم بزارم.
نشسته بودم کف اتاق و دستکش رو برش میدادم.
هی غر زد و هی هیچی نگفتم.
دوستمون زنگ زد.
گفتم آب مون قطع شده و یهو میم کنارم به زهرا گف: زهرا! وسیله هاشو جم نکرده، داره دستکش میدوزه
چند ثانیه فقط نگاش کردم.
بعد که قطع کرد، از بغض داشتم میمردم. دلم نکشید. زدم زیر گریه.
بهش گفتم یادم نمیاد اخرین باری که ازم در برابر کارایی ک میکنم دفاع کردی، کی بوده.
من بیش از حد احمقم که نگران سرمای دستاتم.
گفتم نمیدونم چجوری بگم که رابطه مون داره به گ...ا 1 و تو هنوز هیچ آلارمی رو حتی حس 1.
بعد یادم افتاد دستش درد گرفته و من اصرار میکنم بره ارتوپد. هوس سوسیس تخم مرغ میکنه، من پایه شم و بهش میگم ک بخره.
و کلی خاطرات تلخ تو ذهنم پیچید.
یادم اومد روز زن با این که هیچ اعتقادی هم بهش نداشتم و ندارم، با یه کیک اومد خونه و من باز هر روز منتظر بودم برام هدیه ای بیاره خونه.
یادم اومد تو این ۱۱ ماه، فقط روز تولدم برام هدیه خریده. و کل این سال بهونه میورد که تو سخت پسندی و من نمیدونم چی برات بخرم.
و من مث احمقا هرجا میشد براش هدیه خریدم. بی مناسبت حتی.
بهش گفتم من واقعا احمقم که بیش از حد تو رو پیش همه مقدس کردم و بالا بردمت. اشتباه از من بوده.
من اشتباه کردم که مث خودت خیلی جاها مسخره ت نکردم و هی همه جا خوبیاتو گفتم. تو اثن نمیدونی من دارم از چه دردی حرف میزنم. چرا که هیچ وقت من این درد از طرف من به تو داده نشده.
بعد با عصبانیت پولیشو برداشتم و سمت چرخ بردم و دوختم ش. اومد پشتم و هی بوسم میکرد و منم گریه میکردم.
بهم هی میگفت اروم باش
و دلم میخواست هیچی نگه و درخواست ارامش از من نداشنه باشه.
یه تیکه کوچیک رو که دوختم، یهو یادم اومد اصن این دستکش برای من نیست و من دازم با این همه خستگی دارم برا میم میدوزم اصن
نگاش کردم و گفتم من اصن دارم برا کی میدوزم اینو؟
پرت کردم ش همون گوشه.
بعد رفتیم تو اتاق خواب و من هم چنان داشتم گریه میکردم. و اون همچنان میگفت اروم باش
اومد بغلم کنه. بهش گفتم لطفا لمسم نکن. دلم نمیخواد.
گفتم تو هنوز حتی نمیدونی من از چی ناراحتم.
گفت چرا میدونم. ازین که زحمت ت رو ندیده گرفتم ناراحتی
تو اون لحظه واقعا انتظار نداشتم ایتو بگه. چون همیشه میگفت خب من اصلا نمیدونم از چی ناراحتی
در حالیکه من دو دقیقه پیشش، بهش دقیق میگفتم من از این کارت ناراحتم.
بیشتر گریه م گرفت. چون یادم اومد چقد خیلی وقتا از خودم میزنم.
چقد خیلی وقتا غصه میخوردم و میگفتم مثلا چقد دلم میخواد لاک فلان رنگ رو داشته باشم.
میدونی؟
لاک!
یا مثلا یه مدت بود دلم یه مدل عروسکو میخواست. هی بهش گفتم اون قد دلم میخواد تو اینو برام هدیه بخری.
یا مثلا هر وقتی که هر چیزی دلم خواست، و هی وعده سر خرمن بهم داد. یه لاک واقعا چقدر دشواره خریدنش؟
مدل عروسکی که دقیقا بهش نشون دادم چی؟...
بهش گفتم واقعا دارم اذیت میشم تو رابطه و تو نمیفهمی حتی. 1 بیش ازین برات انرژی نمیزارم.
دیگه بیش از این نمیکشم برات تلاش کنم و در جوابش تو منو مسخره کنی.
گفت نه ما همیشه ازین شوخیا داریم.
گفتم ما نه.
تو. فقط تو. من هیچ وقت تو رو جلوی دوستامون مسخره نمیکنم.
فنا رفتن تو رابطه مگه چ شکلیه؟
هی تو تلاش کنی و هی اون به روی مبارک خودش نیاره.
لباسا رو گذاشتم با گریه.
و با خودم عهد بستم که اتفاقا ازین به بعد چیزای گرون مجبورش کنم بخره برام
و دیگه یک قرونم بابت ش چیزی نخرم.
گرچه
رابطه با خرید هم خوب نمیشه. رابطه ی خوب، لازم به دو نفر ادم داره که همسو باهم تلاش کنن.
الاکلنگی که تو هی تلاش کنی طرف تو بالا ببری و اون به خودش زحمت نده تو رو هم بالا ببره
ب درد عمه ادم هم نمیخوره
چ برسه ب خودت...
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اکبرینژاد