دیشب بهش کیک ش رو دادم. اتفاقا خوشحال شد. اتفاقا ذوقشو نشون داد. دیشب فهمیدم که میم واقعا خجالت میکشه تو جمع ذوق کنه. تو تنهایی خیلی بهتر بروز میده.
ولی کادو نخریده بودم. پشیمونم نیستم خدایی.
بعد کیک خوردن، من رو اون مبل بودم. میم رو اون یکی.
دیدم گیتارمو برداشته و الکی میزنه و زیر چشمی نگام میکنه. اما نگاش نکردم. داشتم مینوشتم.
اومد و منو کشید و باهم نشستیم صحبت کردیم.
بهش گفتم نوبت مشاوره گرفتم. چون دارم منفجر میشم. چون هرروز به این فکر میکنم و خودمو نگه میدارم که نرم از پیشت.
گفت چرا با یه دستکش یهو به پارگی 1 مون فکر میکنی؟
و اون لحظه بود که براش مثال لیوان لب میز رو زدم. به حرفم گوش داد. بغلم کرد و گفت بهت حق میدم.
بازم گریه میکردم. هی اشکامو پاک میکردم.
بهم میگفت جانا غصه نخور. هر زندگی ای بالاپایین داره. اون چند روز پیش من اونقد خودخوری میکردم و عصبانیت م رو کنترل میکردم ک سرم درد گرفته بود. هزار بار اومدم بهت بگم جمع کن این مسخره بازیا رو. ولی نگفتم و گذاشتم تو حرف بزنی و گریه کنی. میدونستم بیان کنم، خیلی اوضاع وخیم میشه.
گوش میدادم. راست میگفت. هی میگفت سرم درد میکنه. ولی از توانم خارج بود که واکنش نشون بدم.
گفت بعد هر بحث بزرگی، من و تو به یه نقطه نظری میرسیم که رابطمونو بهتر کنیم. چرا نمیبینی من دیگه مث قبل, تو خرید کردن غر غر نمیکنم، دیگه وقتی میخوایم بریم بیرون، هی بهت نمیگم بدو بدو. تو تایمای خالی بهت پیشنهاد میدم که بریم بیرون.
گفتم چرا میبینم. ولی یهو دوباره یه حرکتی میزنی، میریزی بهم.
گفت تمام تلاشمو میکنم باز جانا. من فقط تورو دارم. خیلی دوستت دارم. اینجوری گریه نکن.
گفتم منم دوستت دارم. اما چیزی که هست، اینه که واقعا دوس داشتن خالی کافی نیست. وقتی از هم مراقبت نکنیم، په فایده؟ مهم مراقب بودنه.
گفتم خودم زنگ زدم به مشاوره برای نوبت. چرا ک به نظر تو فقط ماچ و بغل همه چیو درست میکنه. نمیبینی پژمردگی منو.
گفت باشه. موافقم. بهت حق میدم.
و اونقدر حرف زدیم و گریه کردم و دوباره حرف زدیم، ک خیلی دیر وقت شد.
بهم گفت ازین که باهام حرف زدی سبک تر نشدی؟
گفتم چرا.
گفت بهم قول بده حرفاتو رک تر بهم بزنی.
بهم قول بده اینا رو. هی در لفافه بهم نگو. بهم گوشزد کن.
گفتم میکنم. اما ی چیزایی رو واقعا دیگه حالم بد میشه ایتقد ک بهت میگم. ازت انتظار دارم منو بشنوی.
گفت باشه تمام تلاشمو میکنم.
بعد محکم دوباره از روی مبل منو کشید. سفت بغلم کرد. گفت اونقد کیف میکنم حال چشمات بهتره...
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اکبرینژاد
گفتم ولی واقعا هنوز حالم خوب نیست. هنوز شکسته شدم.
گفت تو پله پله حالت بد شده و الانم پله پله حالت خوب میشه. فقط اینو بدون که کنارتم