خرید بک لینک

مامان باباهای من و میم، جفت شون یه جا زندگی میکنن.

ما ه1 عادت داشتیم وقتی میرسیدیم، اول میرفتیم خونه مثلا مامان من، نیم ساعت میشستیم. بعد میرفتیم خونه مامان میم.

اما سر جریانی که برای داداش میم و خواهرش انجام دادن و سر خونه، من 1 دگ این رسم رو شکوندم

میم میاد باهام. نیم ساعت میمونه. تنها برمیگرده خونه مامانش .

و بعدش مثلا فردا ناهار میرم خونه مامانش اینا.

توراه برگشت، میم یچی گفت دوباره روان منو ریخت بهم. گفت مامانم اگه اون زمینو بفروشه، اولا همه ش رو نمیده به ما

اینو که گفت من فقط نگاش کردم.

گفتم دقیقا چرا؟

گفت چون این آخرین زمینیه که مامانم داره.

تو دلم گفتم مامانت الان یادش افتاده؟ برای اون دوتا بچه ش یادش نبود؟ بعدشم اون همه زمین انحصار ورثه ای ش، مال عمه منه؟ولی خب حرف نزدم.

گفتم میم واقعا چرا الان اینا رو میگی؟ من دگ ب کم قانع نیستم. قانع هم نمیشم.

تا خود خونه، تو افق بود و ساکت بود.

من چقدر واقعا حرص بخورم؟؟؟

هوف...

دختر فامیل شون بعد فک کنم شش سال خارج از کشور بودن، برگشته. یک ماه اینجاست. دوباره میره. میم بچه شو دیده بود. میگفت خیلی بامزه ست. نصف فارسی حرف میزنه، نصف انگلیسی، دو سالشه حدودا.

بعد داشتیم میرفتیم باغ با مامان میم، میم گفت عه فلانیه اون ور خیابون. مامان میم هییی اصرار کرد که وایسا سوارشون کنیم، ببریم شون باغ

من مخالفت کردم. گفتم من همش تو اینستا دیدمش و تاحالا از نزدیک ندیدمش، دلم میخواد اگه قرار بر هم صحبتی برای بار اول باشه، با یه لباس مناسب تر و مرتب تر باشه. نه اینجوری.

مامان میم هم هی اصرار میکرد، منم هی مخالفت میکردم.

میم هم سرعتش کم بود و من واقعا دلم نمیخواست سوارشون کنیم. خلاصه میم یهویی گفت ولش کن سوارشون نمیکنیم. مامان اگه سوارشون کنیم جانا قهر میکنه!

تو اون لحظه هیچی نگفتم ولی ناراحت شدم. میتونست عاقلانه تر دفاع کنه. برای بار هزارم تو دلم گفتم واقعا من احمقم که هر بار پیش خونوادم از ارزش میم کم نمیکنم؟ بعدم که رسیدیم باغ، دوباره میم سر یچی داشتم باهاش مشورت میکردم. دوباره جبهه گرفت و دوباره لجم گرفت که چرا جلو مامانش عین بچه ها اینجوری میکنه...بازم هیچی نگفتم.

خلاصه که واقعا گاهی میمونم 1 ی چیزایی رو برای میم توضیح بدم.. واقعا میمونم...

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 11:14

صفحه بندی