قهر در 1 1...
پریروز مامانم زنگ زد. گفت مامان میم گفته جانا انگار قهر کرده با ما. بخدا ما دنبال فروش زمینیم. راکده.
مامانم گفته بوده نه بابا اینجوری نیست.
بعدم زنگ زد ب من، که بهشون زنگ بزن. گناه دارن.
گفتم مادر من! من اینقد اینجا روانم تیکه پاره شد، تو هنوز میگی زنگ بزن؟
گفت اصن اشتباه کردم. هر وقت حالت بهتر شد زنگ بزن.
و خب تعجب کردم. چرا؟ چون مامان من همیشه اون ادمی بود که سلامت روان بچه ش، براش کم اهمیت تر از بقیه ادما بوده! و انتظار داشتم مث همیشه تا آخر مکالمه هی بگه نه عیب نداره. تو زنگ ت رو بزن!
و خب دقیقا همون شب مامان میم به من و میم زنگ زد. همون وخت داشتم همینا رو ب میم میگفتم ک مامانم گفته و اینا.
هیج کدوممون جواب ندادیم. اون شب میم حرفایی رو زد که تا عمق دلم کباب شد.
گفت هرچقدر بی خاصیت تر باشی، انگار بهتره. عمرمو گذاشتم درس خوندم. به هیچ جایی نرسیدم. عمرمو گذاشتم سر به راه بودم، هیچی نشد. هرچی میدوم به هیچ جا نمیرسم.
گفتم یاد بگیر بخوایی. یاد بگیر. این ک مثلا خونوادت بودن و میگفتن دوستت دارن، تازه به خودشون اومدن. تو از بقیه ادما چه انتظاری داری با مظلومیت و سکوت بهت چیزی بدن..
گفت نمیدونم هدف خدا چیه دقیقا. تو اوج جوونی، خدایی که درگیر سرطانت میکنه، تا لب مرگمیبرتت، میخواد چی بشه؟ هدف ش چی بوده؟
بعدشم که هی هرچی میدوی، کم میاری.
لال گوش دادم
هیچ وقت میم رو این قدر شاکی ندیده بودم...
جان • دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۲ • 23:57 •
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اکبرینژاد