خرید بک لینک

1 ذهن

در حالی که امروز، صورتم رو با حالت خالصی از پف دیدم، صبح سرکار نرفتم. ناهار نخوردم. صبحانه ی آدمیزادی هم نخوردم. تا دلم خواست هله هوله خوردم و تا جایی که دلم کشید گریه کردم. میم زنگ زد. گریه کردم. خواهرم زنگ زد و نصیحتم کرد و گریه کردم. به سه تا چمدون نگاه کردم و گریه کردم.

همیشه فک میکردم چمدون بزرگه رو برای مهاجرتمون، پر پر میکنم. چرا که چمدون بزرگه، خیلی بزرگه و ما هیچ سفری نرفته بودیم که بخوایم چمدون به این بزرگی رو با خودمون ببریم.

اما عصری

خودمو تکوندم.

ب خودم گفتم هزار روزت رو گند زدی که چی بشه؟ دستت داره فلجت میکنه، چیشد؟

به خدا گفتم روح بزرگی به من بده. دلم دگ جا نداره با این همه نفرت.

و خب ب خودم قول دادم فعلا دگ با هیچ کدوم شون حرف نزنم. هم مادرش هم پدرش، تشنج فکری منو بیشتر میکنن.

حالا چالش بزرگتری پیش رومه.

چالش دوباره دوست داشتن ادمی که با کل سلول هات دوسش داشتی...

همیشه بعد از له شدن فراوون، خودمو تکوندم. اشک ریختم. ولی پاشدم.

چاره ای جز پاشدن هیچ وقت نداشتم.


جاندوشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۲ 17:57

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1402 ساعت: 15:59

صفحه بندی