1 1
هنوزم برام سواله مردایی که به حرف زنشون گوش میدن چه شکلی ن. دقیقا زنه تو خونه چیکار میکنه
چه سیاستی داره؟
با روشای سوسکی حرفشو به کرسی مینشونه؟
نمیدونم.
دلم میخواست یکی از این زنا تو زندگی م بود..
یکی که ازش یاد میگرفتم.
از لحاظ روانی خیلی وقته حالم خوب نیست.
ازین که یه دنیا کار میکنم و پول درنمیارم متنفرم
ازین که تا عصبانی میشم دستم فلجم میکنه متنفرم.
مامان میم چند روز پیش زنگ زد. جواب دادم. دفتر بودم. میم هم پیشم بود. خوبیش ب این بود که میشنید من نه بی ادبی میکنم نه تند حرف میزنم. با دلتنگی گفت پس کی میاین پیش ما؟
گفتم حالا ایشالا سر فرصت.
فامیلشون هم فوت شد. من نه زنگ زدم تسلیت بگم و نه چیزی. یچی رو هم پدر میم فرستاد و من همش با همون بلاهت همیشگی فکر میکردم که خب برم یچی بخرم جبران بشه زحمتشون.
بعد یه جا به خودم اومدم دیدم نه. کافیه یچی بخرم و تماس بگیرم. به خودشون میگن که خب جانا دیگه آشتی کرده باهامون. بعد دوباره یچی مث پتک میخوره تو صورتم. این که ما هیچ کدوم آدمای جاودانی نیستیم. نکنه اونا رو هم دل چرکین کنم و بمیرم؟
دلم میخواد این قسمت زندگی مو بزنم جلو...
خدایا...
اونقدر به من ثروت عطا کن که من نگاهم به تو باشه. نه اونا...
خدایا به من دل ریسک کردن بده و توان پولدار شدن...
واقعا مومنم به این که تو بخوای میشه. تو نخوای نمیشه.
.
داشتم فکر میکردم این چالش به من چی یاد داد؟
این که اگه روزی بچه دار شدم، حواسم بیشتر به اونی باشه که خجالتی تره. اونی که کمتر میگه میخواد. اونی که رعایت میکنه...
میم این بچه بود...
جان • پنجشنبه بیستم مهر ۱۴۰۲ • 23:46 •
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اکبرینژاد