مرا به باخت کشاندی ولی نیفتادم
به این امید که روز خداست فردا هم
#مهدی_فرجی
رسیدم خونه ی مامان.
خواهرزاده هامو چلوندم، با مهمونای مامان سلام علیک کردم. آش خوردم . رفتنشون رو تماشا کردم.
بعد بابا اومد. اونو بیشتر از همه چلوندم. کی میدونه نقطه ی امن من تو خونه که یه سره سرزنشم نمیکنه باباست؟همه رفتن. من موندم و مامان و بابا. میم هم رفت خونشون.
بابا رفت بیرون.
مامان میم نیومده بود مهمونی مامانم. به میم هم گفتم. مقصر این ماجرا مامان خودمه. میاد صلح ایجاد کنه. بدتر جنگ میشه.
دوباره نشست کنارم و دوباره با همون لحن سرزنشم کرد.
که آرره تو داری اشتباه میکنی. تو داری لجبازی میکنی. اونا در توانشون نیست وگرنه میخریدند. اونا اینجوری نیستن. تو با این کارات فقط داری اشتباه میکنی. اصن من دیگه کاری بت ندارم.
گفتم نگا مامان! من همونی م که پنج ساله صدام درنیومده. ولی از یه جایی به بعد میبینی حماقت محضه ادامه دادن به روند آدم قبلی بودن.
مامانم چی میگفت؟
میفرمودن که اونم مادره. الان پامیشدی میرفتی خونه ی اونا. دل این پسره رو خون نکن. میرفتی مادرش خوشحال میشد.
من؟
دیگه توانایی حرف زدن نداشتم. با تمام وجود خودمو کنترل میکردم که دادم هوا نره که بس کن مامان. اینقد که تو درگیر آبروت جلوی اونایی، مغزت درگیر اون روزایی ک من له له زنگ میزدم میگفتم پول نداریم و گریه میکردم، هیچ وقت نمیشه. چیزی نگفتم.
نگاش کردم. از من بدش میومد چون وظیفه ی من میدونست مث همیشه مهربون باشم.
نگاش کردم. منم ازش بدم میومد. تو دلم گفتم کاش بابا زودتر بیاد.
بابا اومد. نشستم کنارش. واتساپ ش رو باز کرد. تند تند کلیپ دانلود میکرد و میدیدیم. سرم رو شونه ش بود. این کارو با مامان کردم تاحالا؟ نه هرگز.
تاحالا شده بتونم کنارش بشینم و سرمو بزارم رو شونه ش و باهم کلیپ ببینیم؟ نه هرگز
من هیچ وقت 1 دوست داشتنی مامان نبودم. مامانم هیچ وقت مامان دوست داشتنی من نشد. من پزشکی رو انتخاب نکردم و زدم زیر همه چی. من تو رشته ای شاگرد اول میشدم که مامان نمیخواست. من عروسی مختلطی داشتم که برای کل 1 ی من قفل بود. من بیحجاب بودم. من نماز نمیخوندم و روزه نمیگرفتم. من معلمی که مامان میخواست نشدم. من هیچ شباهتی به آرزوهای مامان نداشتم و ندارم.
اونقدر خشمگین بودم از حرفاش که خدا بدونه.
کافیه من یک کلمه بگم میخوام مهریه مو اجرا بزارم. صف اول فحش و فحش دهی و عاق و ذکر این که تو مشکل داری، مامان میم نیست. مامان خودمه.
زیبا نیست؟... اینقد پشتم خالی بوده همیشه.
اون هاله ی گندی که مامانم نثارم میکرد، با همون کنار بابا نشستن خنثی شد.
کی باورش میشه من همیشه دوست داشتم مامان و بابام جدا بودن؟ مامانم احتمالا شیدا رو بر میداشت. شیزر بین جفتشون میرفت و میومد. و من؟ تو بغل بابا میموندم.
چرا که بابا اون حس مزخرف بد بودنو دائما تو سرت نمیکوبونه. همیشه مقصرت نمیدونه.
دستم؟
مث چی درد میکنه. درد دستم تو بازوی چپم بود و الان یکم از کتفم رو درگیر کرده. مامان که حرف میزنه دستم فلجم میکنه.
کاش واقعا این دوتا جدا بودن از هم. حداقل یکی این وسط بود که اگه دردمو کم نمیکرد، با حرفاش فلجم نمیکرد.
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اکبرینژاد