1 1
من ادم خوش خوابیم.
و وقتی خوابم بهم میریزه، یعنی روحم بهم ریخته ست. چون با درد جسمی م مغزم میزاره بخوابم. اما با درد روحی نه. اذیتم میکنه.
صبحا برای گرفتن یه سری از بار هام که با اتوبوس میاد، باید خودم برم پمپ بنزین سر راه بگیرم. وگرنه میره شهر بعدی و تا از شهر بعدی برسه دست من، هم خیلی زمان میبره. هم هزینه ی سه برابری داره برام. در نتیجه هرجور شده صبحا میرم خودم میگیرم.
امروز هم باید میرفتم. و اصولا شبایی ک صب باید برم بارمو بگیرم، اصلاا درست نمیخوابم. مغزم مث حالت استندبای کامپیوتر میخوابه. بدنم مثلا خوابه. ولی اصلا خواب نیستم. اصلا. اونقد خواب نیستم که میفهمم کامل دور وبرم چه خبره. گوشی میم کی زنگ میخوره از تو هال. چحوری سعی میکنه یواش لباس بپوشه. و بره.
امروز صبحم متوجه شدم. لباس پوشید، اومد تو اتاق خواب ادکلن زد. اومد بالا سرم بوسم کرد و رفت!
حالا از شنبه تاحالا ما یه کلمه هم حرف نزده بودیما. احساس میکنم بوسش از دلتنگی ش بوده
منم یجوری خودمو خشک گرقته بودم ک ینی خواب خوابم.
بعد ک رفت منم لباس پوشیدم و رفتم دوباره پمپ بنزین تا بارمو بگیرم. بعدم رفتم باربری.
پریودم بودم و از درون احساس تهی بودن میکردم...
تو باربری احساس کردم الان خیس خون میشم.
این خیس خون شدن حسیه ک باید زن باشی تا بفهمی. از یه طرف حس میکنه ادم گند زده میشه ب لباسش.
از یه طرف حس میکنی یهو یه تیکه از وجودت کنده میشه.
حالا مثلا تو یه محیط زنونه باشی اکیه. ولی تو محیطی مث باربری و اینا که یه عالمه کارگر و مرد داش مشتی هستن، این تنش خود بخود زیادمیشه.
برا همین فقط سریع پریدم تو ماشین و با اجازه تون سر کار هم از درد نرفتم.
جلو بخاری م و اگه بخوام به بهزاد جواب بدم که گفت دلخوشیاتو بگو، خواب پاییز کنار بخاری، روی تشک نرم، واقعا جز روشنی های قلب منه.:)
دلخوشی شما تو پاییز چیه؟
جان • سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ • 10:12 •
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اکبرینژاد