1 1
امشب یهو پرت شدم ب سالهای قبل
نقاش خونمون بود و این نقاش ، عملا نقاش خانوادگی ما بود. از قبل به دنیا اومدن من بود و هنوز هم هرکجا رنگ بخواد هست.
۲۰ سالم بود. بزرگ نبودم ولی بچه هم نبودم
دم رفتن بودم که برگردم خوابگاه
هرچی گشتم جوراب هامو پیدا نکرده. یا خواهرم زده بود تو گوشش یا خودم وسط اون شلختگی تعمیرات خونه یه جایی انداخته بودمش
ب مامانم گفتم اتوبوس داره میره، یه جفت جوراب ب من میدی؟
بعد این ک کلی تحقیرم کرد، یه جفت جوراب برداشت و اومد جلوی اقای نقاش بم گفت حالا این بار هم بخاطر اقای نقاش این یه جفت جوراب رو بت میدم.
من گیج و منگ بودم. از خودم میپرسیدم چرا این رفتار رو کرد؟ چرا منو سر یه جفت جوراب مسخره پیش اقای نقاش کوچیکم کرد؟
هیچ وقت ب جوابی نرسیدم.
ولی بعد اون ماجرا همیشه من جورابامو جینی میخریدم و میخرم هنوزم. هیچ وقت نمیدونستم چرا اینقد ب جین خریدن جوراب علاقه دارم. امشب این حقیقت خورد تو صورتم
چرا ک من دیگه دوست ندارم اون حس تحقیر برای یه جوراب مسخره، بازم تو زندگی م تکرار شه...
جان • دوشنبه دوم بهمن ۱۴۰۲ • 0:58 •
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اکبرینژاد