من زیارتمو رفتم...
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 11:14
من زیارتمو رفتم...به خالم زنگ زدممیگم خواب دیدم هی تقویم رو می اوردی، میگفتی من نهم میخوام برم زیارت.میگه خاله حقیقتش اینه که میخواستم برم زیارت امام رضایه مردی با سه تا بچه رو یکی بم معرفی کرد، سرطان روده داره بنده خدا. سه تا بچه ی کوچیک داره. دوتا پسراش میرن گوسفندای بقیه رو مراقبت میکنن. دخترشم ک...
واقعا چطوری میشه بیاموزیم؟
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 11:14
مامان باباهای من و میم، جفت شون یه جا زندگی میکنن.ما همیشه عادت داشتیم وقتی میرسیدیم، اول میرفتیم خونه مثلا مامان من، نیم ساعت میشستیم. بعد میرفتیم خونه مامان میم.اما سر جریانی که برای داداش میم و خواهرش انجام دادن و سر خونه، من واقعا دگ این رسم رو شکوندم میم میاد باهام. نیم ساعت میمونه. تنها برمیگر...
مزه عمو داشتن یا نداشتن
-
تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 17:12
امروز مامان و بابا و شیزر و شوهزش رفته بودن شهر کناری، به مناسبت اولین عید عمو که فوت شد.من دوتا عمو دارم که واقعا خیلی مزه شون رو نچشیدم.یکیشون فوت کرد. سال ۱۴۰۱.تو تابستون بود. تو مراسم ش اگه گریه میکردم، بیشتر بخاطر جو بود. بخاطر اینکه نمیتونستم گریه شیدا رو ببینم. من برای خاطراتمون گریه نمیکردم....
همبازی
-
تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 17:12
همبازیدیروز خونه عمه، پسر عموی پسرعمه رو دیدم.اسمش میلاده. میلاد شش سال از من کوچیک تره.اخرین باری که دیدمش ۱۶ سالم بود. ینی ۱۲ سال پیش دیدمش. حالا یه پسر با ریش و پشم جلوم بود! درحالیکه دکتر داروساز شده بود.میلاد همبازی من بود. همیشه روابطمون یاهم خوب بود و الحق خیلی پسر گلی بود.دلم خواست فشارش مید...
پیام راحله
-
تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 17:12
پیام راحلهیکی برام یه کامنتی گذاشته که باز هم درموردش فکر کردم. خیلی جالبه نقطه نظرای مختلف برام خیلی جالبه خوندن ادما برام.و خب راحله خانم ممنونم بابت جوابی ک دادی.میدونید... شما فقط یه قسمتی از زندگی منو میخونید. فقط قسمتی از منو میدونید. من هیچ وقت خودمو خوب خالص ندونستم. میدونم ی جاهایی واقعا زن...
ایفون سه سولاخ
-
تاریخ: 1401/12/10 ساعت: 15:03
ایفون سه سولاخاین چند وقت اونقد مشتری خرپول داشتم که خدا بدونه. درصد سود من ثابته.ولی اونی ک با ابرو باشه، هواشو دارم. امروز واقعا برام سوال بود این حجم از ادم با این حجم از ایفون سه سوراخ، از کجا میان؟مگه ما بیچاره نشدیم با این دلار؟اینا دقیقا چه شغلی دارن که ایفون ۱۴ دارن؟یکی شون تو مرکز زیبایی کا...
۵۰۰ فاکینگ میلیون اخه؟؟؟
-
تاریخ: 1401/12/10 ساعت: 15:03
۵۰۰ فاکینگ میلیون اخه؟؟؟امروز شیدا زنگ زد. میدونستم ک مامان بهش زنگ زده. مسخره نیست؟ اینقدرم تهدیدش کرده بودم ک ب کسی نگه. عملا من امنیت کلامی پیش هیچ کدومشون ندارم. اونا پیش من دارنا. اما من نه. همون حرفا رو سعی کرد خیلی م زیرکانه بگه. منتها من شستم خبردار بود ک مامات گفته بهش!خلاصه امشب باز ب میم ...
رحم خداوند بر ما باد...
-
تاریخ: 1401/12/10 ساعت: 15:03
رحم خداوند بر ما باد...یه مشتری دارم. ک یه کار خیلی مهم چاپی داره.و خب من تا این کار چاپ بشه و بیادپیر میشم فک کنم.....خدایا خودت ختم به خیر کن...جان • سه شنبه نهم اسفند ۱۴۰۱ • 18:24 • Adblock test (Why?)
مرحله ی بازسازی رابطه...
-
تاریخ: 1401/11/24 ساعت: 17:13
دیشب بهش کیک ش رو دادم. اتفاقا خوشحال شد. اتفاقا ذوقشو نشون داد. دیشب فهمیدم که میم واقعا خجالت میکشه تو جمع ذوق کنه. تو تنهایی خیلی بهتر بروز میده. ولی کادو نخریده بودم. پشیمونم نیستم خدایی.بعد کیک خوردن، من رو اون مبل بودم. میم رو اون یکی. دیدم گیتارمو برداشته و الکی میزنه و زیر چشمی نگام میکنه. ا...
دامن تون کی قراره عشق رو بچشه؟
-
تاریخ: 1401/11/24 ساعت: 17:13
دامن تون کی قراره عشق رو بچشه؟راستش انتظار این حجم از کامنتاتون رو نداشتم...و واقعا نمیدونم در جواب یه سریاتون چی بگم...خیلیاتون بهم گفتین دیگه از خیر کادو و سورپرایز و مراسم گذشتین...و خب از خودم هزار بار پرسیدم چرا؟ماها مگه چمونه؟ چقدر مگه عمر میکنیم؟ اون دسته گل زیبا رو پس کی میخریم و کی هدیه میک...
درک بدون عمل، مثل همون زنبور بی عسله...
-
تاریخ: 1401/11/24 ساعت: 17:13
درک بدون عمل، مثل همون زنبور بی عسله...مثلا همین امشب بعد از ششصد میلیون باری که بهش گفتم میم عزیز، من واقعا رابطه ای که با بوس عمیق شروع نشه رو دوست ندارم، باز هم بدون هیچ بوسی تلاش میکنه....میخوام به خیلیاتون که بهم میگین بازم خدا رو شکر که میگه درک میکنه بگم، مساله من واقعا دیگه درک خالی نیست. می...
رابطه ای که ذره ذره فنا میره و تو ذره ذره دیگه درستش نمیکنی
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 13:48
رابطه تون میتونه خیلی راحت و ریز به فنا بره...فردا میخوایم بریم برف بازیمیم دستکش نداشترفتم براش ازین پولیش گرم ها خریدم.که دستکش برف بازی براش بدوزم. چون امن ترین و سریع ترین گزینه بود ک امشب میتونستم انجام بدم.وسیله ها رو جم کردیم و مونده بود فقط من لباسای خودمو داخل کیفم بزارم.نشسته بودم کف اتاق ...
احساس غربت
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 13:48
هم سفرمون، دیرتر از ما اومد.توی راه وایساده بودن و خرید کرده بودند.وقتی اومد، دو تا کاپشن خریده بود.دیروز هم یه دونه خریده بود.و خب تو هیچ برهه از زندگی م، حسادت به خرید هیچ ادمی نداشتم.اما واقعا دلم خواست جاش بودم.شوهرش یک عالمه بدهی بالا اورده ولی با این حال کوچیک ترین اثری از صرفه جویی نیست.من اگ...
پس لرزه های بعد سفر
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 13:48
سفر عجیبی بود. ما با دو تا زوج دیگه همسفر بودیم. ت سه سالی از من کوچیک تره. زهرا سه سال از من بزرگ تره. اما زهرا و شوهرش خیلی زندگی عاشقانه تری نسبت به ما دارند.وضعیتی رو تصور کنید، که اون دوتا، پیش ما همو بغل میکردن، میبوسیدند، محبت کلامی داشتند به هم، تو رانندگی دستای همو میگرفتند ومن تو دلم یخ بو...
بابا
-
تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 4:51
باباتا بحال براتون گفته بودم روانم که بهم میریزه به بابا زنگ میزنم و در حالیکه صدامو خوشحال نشون میدم باهاش حرف میزنم؟چرت میگم یه وختایی حتی...کش میدم حرف زدنمونو...پاشنه آشیل منه...نصف حرفاشو قط ک میکنم یادم نیس حتی. ولی اروم میشم...پر از بغضم و امیدوارم فردا اقای مشاور اوکی باشه.مبلا اومد. اونی نی...
+18
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:01
ادامه رمز دار اول رمز با حروف بزرگه. این قسمت: چ کاری درست تره؟ دختر صورتی! وبت بالا نمیاد برام.
مامان همکار
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:01
اادداا یه همکار دارم بچه خیلی خیلی ارومیه. خیلی م ساده س بنده خدا. اینجا اولین تجربه ی کاریشه. و هنوز گرگ نشده. با ارباب رجوع به شدت خجالتی برخورد میکنه. و کاملا دست و پاشو گم میکنه. همیشه برام میگفت ک مامانش خیلی اذیتش میکنه و خیلی زبونش تنده. منم ه
۱
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:01
۱ خب من دوباره برگشتم به نوشتن.از کار قبلی م استعفا دادم. البته که با دعوابود! البته که بهش گفتم تو طرحای منو دزدیدی و واقعا بابت پولی که ازم خوردی ازت راضی نیستم!اما ته دلم ازش گذشتم. از پولم اصلا نگذشتم. و مطمئنم پولی که به ناحق از کسی میخوریم، ب
۱۱۲
-
تاریخ: 1398/12/14 ساعت: 23:46
قبلا یکی از بچه های اینجا که اسمش اگه اشتباه نکنم مژده بود، کتابی رو بهم معرفی کرد ک من یک هفته پیش بالاخره خریدمش. اسم کتاب والدین سمی عه.قول دادم روزی ۲۰ صفحه شو بخونم و درک کنم.الان صفجه ی ۱۵۰ شم.و
۱۰۹
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:56
ادامه بی رمزاین قسمت:" رفتن با حکمت"